خرید بک لینک
چون حالا اسم چهارشنبه سیاسی شده باید به جای این اسم بگیم سه شنبه ی سفید ولی باز چون سفید هم حرف خوبی نیست ، اصلا باید از خیر این نام گذاری بگذریم .در هر صودت موضوع من مربوط دیدن یک صحنه بسیار منداول است . در روز چهار شنبهنزدیک ظهر من داشتم می رفتم پارک ملت مشهد ، هوا گرم بود و افتاب داغ چند کارگر تخریب ساختمان مشغول بودن ، یک حانه بتنی محکم باید خراب می شد که حالا حتما جاش یک ساختمون خیلی زیبا ساخته بشه که این خیلی هم خوبهمن فقط از یکی از کارگرها یک سوال ساده کردم ، روزی چقدر می گیریپانصد و پنجاه تومندر تمام مدتی که در پارک بودم به این موضوع فکر می کردم که این کارگر ها دارن بار اصلی جامعه را به دوش می کشند ولی دست اخر چی نصیبشون می شهماهی به سختی می تونن بیست روز چنین کار سختی را انجام دهند که این می شه ماهی یازده میلیون تومان . اونوقت درامد زیر سی میلیون تومان می شه زیر خط فقراین افراد روزی فقط پانصد هزار تومان گرد و خاک می خورن و هر لحظه ممکنه زیر پاشون خالی بشه و سر و صدای هیلتی و فشاری که وارد می کنه می تونه شنواییشونو از بین ببرهواقعا ته این داستان کجاست ، و این فقر و نابرابری مدیریت شده کی می خواد تموم بشهمن پیش خودم فکر می کردم ما وقتی جامعه ی خوبی داریم که هر کسی در طول مدت عمرش مجبور باسه ده سال کار سخت انجام بده ، ده سال پتک بزنه ده سال کار فیزیکی سخت بکنه ، ده سال عمرش را بذاره برای خدمت مفت به جامعهنه اینکه یک عده یک عمر مفت بخورن و ادعای خدایی کنن و دویست سال عمر کنن و اسمشو بذارن عمر بابرکت اونم در حالی که یک روز از این عمر بابرکتشون صرف خدمت به خلق نشده تمام هدفشون بزرگ نمایی نمادهای خرافی و فریب نسل گشاد و تنبل هست و بسیار هم مستعد این فریب پذیری هستند در حا

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1402 ساعت: 11:27

یک متن دردناک .من این متن را دارم در غروب روز ببست و هشت مرداد می نویسممتن زیر از نوشته های پسر خواهرم هست . علی یاوری . این متن پریروز نوشته شده و ایشان متن را برای من تلگرام کرد . امروز صبح من با یکی از دوستان از مشهد به عبدل اباد امدیم ، در ورودی شهر تربت یک صحنه چپ شدن ماشین را دیدیم که از کنارش گذشتیم .علی یاوری . متولد ۱۳۵۸.......همسرانهاین کلیپ شاید حکابت من و تو و حرف دلم باشد مرا ببخش که تو هم پا سوز من شدی و عمریست که تو را وعده شروع زندگی می دهم تو را هم مثل خویش منتظر معطل و چشم براه گذاشته ام از سر جوانی و خامی فکر می کردم که زندگی انقدر مرد هست که برایم صبر کند و من روزی رمان قرمزش را با قیچی بریده و رسما او را افتتاح کنم و یا روزی خواهد امد که زندگی خودش زنگ خانه مان را بزند و بگوید که اهای علی و فاطمه انتظار دیگر به سر امد بسم الله این گوی و این میدان ، بفرمایید من را شروع کنید و طعم شیرینم را بچشید .ولی حیف و صد افسوس دیر فهمیدم که سالها در کنار تو طعم شیرین زندگی را چشیده ام ، فراموش کرده ام که هر روز با چای خوشرنگی که برایم می ریزی، زندگی را هورت می کشم . شاید از یاد برده باشم که همه زندگی من تو هستی .... علی یاوری تقدیم به نازنین همسرم بیست و ششم مرداد ماه هزار و چهارصد و دو ...................من با دوستانم به عبدل اباد امدم و کار تجاری خاصی با هم داریم ، هنوز تقریبا جا بجا نشده بودم که خواهرم پیام داد که علی یاوری که مس افر یک ماشین بوده و از مشهد به تربت میامده تا بعد به زاوه برود . ولی ماشین چپ کرده و علی در جا ضربه مغزی شده من هنوز که یاعت هشت شب هست نتوانیته ام پیش دوستانم ابراز کنم که من همزمان با ورود شما پسر خواهرم فوت شده و دارم مسائل کاریم را

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1402 ساعت: 11:27

این یک تجربه عجیب است که من امروز بعد از ظهر و امشب دارم .علی که عکسش را الان می ذارم در پروفایل ، امروز ظهر در سانحه ماشین فوت کرده ، علی پسر خواهر و دوست من است . و او الان در سرد خانه است و من دقیقا از امروز صبح میزبان دوست عزیزی هستم و دارم یک برنامه کاری را پیش می برم و حتی یک لحظه از هم دور نیستیم و من اصلا نمی توانم به این موضوع اشاره ای داشته باشم .این حس عجیبی شده که من حتی همین الان ساعت یازده شب هنوز با دوستم هستم و داریم در مورد کار حرف می زنیم و من در این وسط گاهی یواشکی یک زنگ به خواهرم عزت می زنم و گاهی زنگی به آذر می زنم یا پیامکی می فرستمعلی جان اونی که پشت در بود مرگ بود . و ابن حسی است که نمی توانم برای تو باورش کنم غم اومده خونه من انگشتو بر در می زنه

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1402 ساعت: 11:27

شمالمیک پام رو ترمزه و یک پام رو گازمی گن قراره بارندگی های زیادی شروع بشه و این منو به این فکر انداخته که سفرم را جمع کنم .........این مسافرت منو می شه مسافرت انجیر نام گذاشت ، چون هر جا می رم از این انجیرهای درشت جنگلی که الان فصلشه می گیرم ............امروز یک اتفاقی در فومن افتاد که برام جای تاسف داشت .نمایندگی ایران خود رو محمد علی و علی رضا ولی زاده نمایندگی ۱۹۶۹ما در قلعه رور خان ماشین را پارک گردیم و مثل همیشه گشت و گذار در این منطقه عالیست ، ناهار خوردیم و و با خیال راحت امدیم سمت ماشین ولی ماشین اصلا استارت نمی خورد .طبیعتا باید مشکل باطری باشد ، یک خورده ماشین را هل دادیم روشن شد ولی کولر کار نمی کرد و نزدیک ترین نمایندگی ماشین ۱۶ کیلو متر در شهر فومن بودنمایندگی ولی زادهما در گرمای شدید ساعت سه و نیم بعد از ظهر به نمایندگی رسیدیم و ایراد کار همانطور که فکرش را می کردیم باطری ماشین بودولی در نمایندگی همین که فهمیدن ماشین ۵ ماه کار کرده و گارانتی داره گفتن که باطری ندارن و ما باید تا فردا صبح صبر کنیم البته خودشان هم می دانند که مسافر نمی تونه یک روز از مسافرتشو صرفا برای باطری تلف کنه گفتم اقای محترم اصلا شما معنای گارانتی را می فهمی گارانتی یعنی مکالمه شرکت تولید کننده با محصول تولید شده ، حالا شما لطفا به ماشین من بگید بعد از ظهر اونم تو مسافرت خراب نشه ، این حرف شما را باید ماشین بفهمه من که نمی تونم خودمو منتر باطری کنم گفتن باید با مرکز تماس گرفته بشه و این کار فقط سمت صبح مقدوره گفتم ، یعنی شما برای همچی مسئله کوچکی ، چنین راه حل سختی دارید ، منم می دونم که تمام بدبختی ما از همون مرکزه ، ولی این وسط فعلا من دارم سوژه می شم . منم راه حل دارم یک باطری بذ

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1402 ساعت: 12:53

این که زنها روسری سرشان نمی کنند دیگر یک فرهنگ شده است . مسئله سر موضوع سیاست نیست . اصلا مهم نیست شکل کار چطور انجام شده مهم ان است که امروز دیگر این موضوع قابل جمع شدن نیست . زنها از حجاب دور شده اند حتی انهایی که یک جایی حجاب دارن خیلی جاهای دبگه حجاب ندارن . دیگر نسل ننه ی من که من خودم هرگز موههایش را ندیدم تموم شده اند .من هرگز ندیدم مادرم جلو اینه خودش را ارایش کند یا مویش را شانه کند ولی حالا دختر من اصلا بلد نیست روسری سرش کند وقتی هم مجبور می شود یک کلاه می گذارد چه خوب و چه بد وقتی جامعه ای از یک مفهوم عبور می کند دیگر زو ر زیادی زدن فایده ای ندارد و بهتر است مسئولان با مد نظر قرار دادن این موضوع جریان را پیش ببرند . اگر لایق حکومت کردن صحیح نیستید و برای درک حقیقت حتی به خانواده خودتان هم یک نگاهی نمی اندازید ، دست کم یاد بگیرید چهار روزی خودتان از زندگی لذت ببرید و خاطرات سخت بیشتری برای تقل در تاریخ از خود به جا نگذارید

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1402 ساعت: 12:53

رباط سفیدانقدر من از رباط سفید رد می شم که خود بچه های رباط سفید هرگز اینقدر قد و بالای ده شان را گز نکرده اندجاده تربت به مشهد از وسط روستای رباط سفید می گذشت . این روستا که داخل یک سری رشته کوهها قرار دارد در کنار بازه حور . بسیار پر درخت و سرسبز هستندقصابی ها ، سوپرمارکت ها ، رستوران و تعمیرگاهها ی زیادی بغل جاده بود ، همه وقتی به این روستا می رسید ن سرعت ماشینشان کم می شد و همه تشویق می شدن یک سرو صورتی به اب بزنن و نفسی تازه کنند . بچه ها پفک و بعضی ها سیگاری می کشیدن .این توقفگاه بین جاده ای زیبا برای مردم نعمت و موهبتی بود . من همیشه از زنها و بچه هایی که زرد الو و گیلاس باغ خودشان را انجا می فروختن خرید می کردم ، گاهی به باغشان می رفتم و در ازای مقدار پولی از درخت برای خودم میوه می چیدم . همه این حرفا از رباط سفید یک نقطه با رونق اقتصادی بالا ساخته بود . مردم همونجا در خونشون به اندازه میدان باریهای تهران و مغازه های تجریش معامله می کردن و سود می بردن .تا اینکه ....چند سال قبل که تردد ماشین ها زیاد شده بود جاده مشهد به تربت هم داشت یک طرفه می شد و این امنیت و سرعت جاده را بالا برده بود ، ولی همیشه سمت رباط سفید ترافیک سنگین داشت چون جاده در انجا کما فی السابق دو طرفه بود . این موضوع یکی دو سالی ادامه داشت تا اینکه جاده از وسط رباط سفید خارج شد و از شرق بازه حور رباط سفید را دور زدحالا دیگر رباط سفید رونقی نداشت ، مغازه ها یکی پس از دیگری بسته شد من حالا فقط وقتی ماشینم در این نقطه بنزین نداشت از داخل روستا رد می شدم . یک روز با یکی از اهالی روستا به حرف ایستادیم او می گفت سه تا پیر مرد که قرار بود جاده برای تعریض شدن از وسط ملک انها رد بشه موافقت نکردن ، یک سال پروژ

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 13:00

شمالم و شمال زیباست ، داخل روستای خوش او هستم ، در دل جنگلهای شمال داخل یک کلبه چوبی.فقط می تونم بگم اینجا ادم پر از حس زندگیه ، پر از احساس سپاس و لذت عصر به داخل جنگل های بکر اینجا رفتم و داخل یک رودخانه وحشی وسط جنگل اب تنی کردم ، همه چیز عالی بود و خاصاسم این منطقه لذیر است گاهی باید دنیا ، نگرانیها و دغدغه هایش را رها کرد و به دل جاده زد ، افسوس راه حل همه چیز نیست و نگرانی تنها راه حل نیستگاهی باید به خدا اعتماد کنی و بهش فرصت بدی مدتی فرمون زندگیتو بگیره ، شاید رانندگیش اونقدرهاهم بد نباشهگاهی باید رفت ، باید بری واسه خودت

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 13:00

یک اتو خریدمبه چهار میلیون تومانمن در اتاق تنهایی خودم یک تخت تاشو دارم که روش می خوابم ، یک تلوزیون ، یک میز یک میز اتو یک یخچال کوچک یک قفسه کتاب یک کمد لباسولی حدود دویست شلواز و چندین کت و کابشنو صد ها پیراهن و بلوز موجب شده که من لباسهایم را همون وسط خانه مثل بساط فروش های میدان هفت تیر ، خرمن کنمصبح از خواب پا می شم یکی از اینها که در چند تای دیگه گره خورده را برمی دارم و اتو می کنم و با انواع کرمها و لوسیونها ، مو و بدنمو بعد از حمام چرب می کنم و میام پایین ببینم خدا واسه اون روزم چی تدارکی دیدهحالا که اتو جدید گرفتم کار کردن باهش را بلد نیستم ، کاغذ داخل کارتنش را برداشتم ولی با کمال تعجب دیدم تمام نوشته های داخل که چندین برگه بود همه چینی و انگلیسی و کمی هم عربیستاحساس حقارت کردم ، کسی نبود که برایش چهار کلمه حرف بزنمگفتم بیام ابنجا درد دل کنماخه ما ایرانی هستیم ، چه اشکالی داره که به این کشور سازنده بگیم شما این جنس را مخصوص ما درست کن با سفارش ما و با زبان مااخه چرا برای خودمان ارزش قائل نیستیماین بی احترامی مربوط به کشور سازنده نیست ، مربوط به مافیای اقتصادی و گمرگی خودمانست ، مربوط به برادران قاچاق چی خودمان استخب برو مثل ادم بگو اقا تولید کننده این دفترچه و این علامت ها و این نوشته را روی کالا و دفترچه راهنما درج کناخه من چون همون لحظه تصمیم گرفتم این موضوع را ثبت کنم هر چه کاغذ بود را با دقت نگاه کردم . حتی یک کلمه فارسی هم توی نوشته ها نبودمن مست تو دیوانه ما را که برد خانهصد بار تو را گفتم کم زن دو سه پیمانهتاریخ و اینده گان بدانند ، ما این روزها داریم در اوضاع بسیار بد و حقارت امیزی زندگی می کنیم و این بدبختی در همه چیز و همه جای زندگی ما مثل غده سرطانی دوید

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 21:03

دیگر معلم هااین موضوع انشا را نمی دهند که علم بهتر است یا ثروت اقای معلم یا خانم معلم نازنین . من هنوز از همان دانش امزلنی هستم که می گویم علم از ثروت بهتر است . دوستان می گویند که ثروت بهتر است . می گویند علم نیز کالایی است که می توان انرا با ثروت خرید . برخی دیگر از دوستان می گویند علم برای کسب ثروت است و ارزش دیگری ندارد خانم معلم من هر چند معتقدم جمله شما در موضوع انشاء جمله درستی نیست ولی با این وجود منظور شما را می دانم و معتقدم که علم بهتر ایت از ثروت حالا کمی توضیح هم می دهم که نگویید متن انشایت خیلی کم بود اگر منظور شما از علم و عالم مثلا دکتر شدن و خلبان شدن و رییس سازمان حج و زیارت شدن است و منظورتان از بی سوادی میکانیک و خیاط و بقال است که باید عرض کنم بنده با شما خیلی اختلاف سلیقه دارم و معتقدم که مشاغل هیچ ارزش ذاتی ندارند و هدف از تمام مشاغل کسب درامد است چه شغلی مثل همان رییس فلان جا که در امد مافیایی دارد چه بقال سر کوچه . اینها هیچ کدام نه عالم هیتند و نه بی علم و ممکن است هم عالم باشن و هم بی علم اگر منظورتان تقسیم بندی مشاغل است که این موضوع خیلی توش حرفه و اصلا ربطی به علم ندارد . و در یک کلام تخصص نشان علم به منظور متن انشای شما نیست .اقای معلم ، من فکر می کنم منظور شما خواندن و نوشتن و یا اگاهی به چهار زبان زنده دنیا و یا درک کفتگوی مردگان و توضیح حالات پس از مرگ و .... این گونه حرفا هم نیست چون اینها هم در نهایت همه دکون دستگاه است و در نهایت خربزه را عشق است و تایلند راولی اگر منظور شما از علم درک مفهوم رندگی و بودن فارغ از نژاد و مذهب و ملیت و زمان و مکان است و منظور از ثروت داشتن مقدار بیشتری پول زمین و ماشین و طلا و بیت کویین و سهام

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 21:03

وقتی ریش و قیچی دست تو باشد ، من مسلما همیشه چرت و پرت می گویم ،گاهی فکر می کنم خدا نیازی به کمک ندارد و من بهتر است همان کلاه خودم را محکم بچسبم و به ساز مردم برقصم .گاهی هم فکر می کنم هر چه باشد خدا بدش نمی اید بازی فکر و احساس مرا ببیند لذا گاهی بی تفاوت زندگی می کنم و گاهی باتفاوت . همه ی انرژی فکر من صرف همین قسمت با تفاوت قضیه می شود . همش حرفها و رفتارها و سرنوشت ها را ورق می زنم ، هی از این طرف و باز هی از اون طرف به داستان نگاه می کنماین که به این فکر کنم که چگونه زندگی خودم را داشته باشم فقط ده دقیقه وقت فکر مرا می گیرد . ولی کار در ابعاد وسیع اجتماعی و جهانی است که مرا سر وجد می اورد چگونه می توان به انسانها کمک کرد یا به عبارتی بهتر چگونهمی توان به انیانها گفت که به خودشان کمک کنن و یا به عبارت بهتر تر چگونه می توان به انسانها گفت که بر علیه خودشان کار نکنند این مقوله ها مرا سر وجد می اورد ، بازی سخت و تقریبا عجیبی است که می تواند تمام بازی عمر مرا پر هیجان و متلاطم کند . وقتی بازی قدرت و ثروت با بازی شکم و زیر شکم وارد میدان مسابقه می شن واقعا گزارشش سخته ، وقتی مفاهیم همه یکی یکی ریزه و مچاله می شن و زندگی در قابی بادکنی قرار داده می شود و یک هو همه چیز فقط با یک انعقاد ساده خون تمام می شود ، به ان می ماند که بکی گردنت را یک دفعه به پشت سرت برگرداند نمی دانی دردمند باشی یا از دیدن مناظری که به سمت تو یورش می اورند متحیرشاید خدا نیاز به کمک نداشته باشد ولی حتما بدش نخواهد امد یکی به انسانها کمک کند یا انسانها یاد بگیرند به خودشان کمک کنند یا اقل کم انسانها یاد بگیرند بر علیه خودشان کار نکنند چون موضوع اموزش با طرح موضوع های الکی و پوسیده در اینجا انقدر به بی

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 21:03

صفحه بندی